ثانیه ها زیر نور بی هویت خیابان می گذرد ...سرد است و
باد دستان را از هم پاره می کند از سرما
شب است
دستانم از سرما خشک خشک شده ، دستکش قهوه ای را با
عجله می پوشم
فروشگاهی هست که فروشنده دارد ، تلویزیون دارد ، مشتری دارد
و اسکناس های زیبا که از در و دیوار چشمک می زنند
فروشگاه مجاور" صدا و تصویر" می فروشد، کمی صدا می خرم
هنگام خروج چشمم به صفحه تخت تلویزیون
زیبای فروشگاه می افتد :
کودکی که پر پر شده،دریده شده، تکه تکه و بی حرکت و آرام ...
غرق در خون و پارچه های سپید
فروشنده در حال توضیح دادن راهنمای استفاده از محصولات به مشتری است
مرد میان سال خریدار حرفهایش را با سر تایید می کند
لوح پر از "صدای" توی دستانم که برای هدیه " تولد"
کسی بود را می نگرم

سرم را بر می گردانم که بروم
-آقا یه بسته چسب زخم از من بخر...
پانوشته:
دستانش میلرزید..کوچک کوچک بود
دور گوشش را با گوشگیری بسته بود
چشمانش ذاتا "کودکی" را یاد آوری می کرد
یادم می ماند که جایی و وقتی دیگر افتادم و اشک ریختم
+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 21:46  توسط آرش
|
|
|
|
(Michael Cretu)
Enigma 6
I'm sitting on the moon
بر ماه نشسته ام Watching planet blue, hello
سیاره آبی را نظاره می کنم، سلام(آهای کسی هست) Looking all around
همه جاش نگاه می کنم Rotating without sound, where are you?
{ای }چرخنده بی صدا،کجا هستی؟ Where are you? I'm sitting on the moon
کجایی؟ بر ماه نشسته ام Where are you? I am missing you
کجایی؟ دلم برات تنگ شده

I came from very far
از جایی بسیار دور آمده بودم A little unknown star, hello
یه ستاره کوچک ناشناخته، سلام(کسی هست) I don't know what to do
نمی دونم چی کار کنم It's so cold and blue, without you
بدون تو ،{زمین} بسیاز سرد و آبیست Where are you? I'm sitting on the moon Where are you? I am missing you
منبع:http://rained-fall.blogfa.com |
+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 20:56  توسط آرش
|
با همان بالهاي آشنايم 
بسوي خانه بر مي گردم
كه با آنها گم شدم
ترانه اي بود من
و خدا قافيه اي
كه هنوز در گوشم مي خواند
باز آرام و ساده خواهم شد
و مرا صدايي خواهد بود
رخسارم فرود آمد
به نمازي نيكوتر...
هانری کربن
پانوشت:
كه هنوز در گوشم مي خواند به وسعت همه سايه ها دلم حرف دارد...
و مرا صدايي خواهد بود،صداي امواج اقيانوس تو
با تشكر از متين عزيز
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 7:2  توسط احمد
|
Hello and welcome
At your own risk
You're always welcome
Without guarantee
If you're so brave, then face the tide
There's no mercy in this life
Now it's time to feel and see
What is fiction and what's reality

Hello and welcome
Just look at me
Think about your future
But still try to lead
Too much confidence in what you have
Bad idea to feel too safe
Overload your destiny
And you'll wake up behind me
It's your own risk
You're always welcome (Welcome)
To enjoy reality
Hello, hello, hello and welcome
Just look at me
Think about your future
Still try to lead
Hello...hello
Just look at me
Just look at me
It's your destiny (Welcome)
Hello, hello...hello, hello
Hello, hello...hello, hello
Hello, hello...hello, hello
Hello, hello...hello, hello
Hello, hello...hello, hello
---------------------
M.C
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 17:33  توسط آرش
|
روز به روز در آينه مسيحي را مي بينم از صليب بازگشته...براي پاك كردن خانه
نفرين شده آدميان آه مي كشد...
روزبه روز آوار برگها و لبخند طلسم مطرود گر بي تاملي كه او را حيران بر
سردر نگاهها نگاه داشته. پا در كفشي مي گذارد كه رد آن سالهاست بر خاك
باغچه مانده

Occultum...
Love And Hate
I'm Nailed At The Cross
And Pray To The People
'Bout Love And Hate
A Fire Is Burnin'
And Walls Keep on Turnin'
Muri At Populum Non Est Refugium
Muri At Populum Occultum Terrenum
Occultum...
I Wonder Why
So Many Hearts
Keep On Bleedin'
Occultum...
I Wonder Why
They Cry Me A River
Full Of Feeling
Muri At Populum Non Est Refugium
Muri At Populum Occultum Terrenum
------
پا نوشت:
قسمت اول و تصویر از آرش.م
قسمت دوم از lesiem
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 16:23  توسط آرش
|
در فراسوي همه اقيانوس ها كسي بود كه كودك ،حتي با چشمان بسته ...در تاريكي اتاق، مي ديدش ..
لمسش مي كرد،بر او لبخند ميزد ..تا اينكه مادر پنجره را باز كرد: نور خورشيد به فضاي تاريك اتاق پيچيد و صدايي آمد:بيا!
چشمان كودك به چهره مادرش بود كه چيزي نمي گفت و صدا باز آمد...چشمان كودك پر از سوال به چهره مادر بود ومادر از او مي خواند كه :چه كسي گفت بيا!

-----
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:10  توسط آرش
|
آشفتگي و آسودگي را در يك لحظه در هم آميخته مي بينم...
اين طبيعت است ..اين قسمتي از حقيقت است : آنچه ما نمي دانيم ، اگرچه شايد گاهي گواهي مي دهيمش.
ما تمام مدت از ياد مي بريم..قوانين را ..آرزو ها را ..آدمها را...خواسته ها را
و اينكه ماده در كالبد ما ، حافظه ما و درك ما دست مي برد و فراموشي حقيقت را به دنبال مياورد..
چه چيزي بود كه مي دانستيم و اكنون از آن در انتهاي تاريك روشن ذهنمان يادگاري مانده ،که گاهي با ديدن برخي حقايق تكان مي خوريم..؟! به خود مياييم؟
شايد آرامش روشن بودا ، شايد بازتاب باران طلايي آفرينش و شايد اينكه ما همه ريختگاني هستيم در پايين ترين چاله ها ...تا بياموزيم،تجربه كنيم و خود ، پله ها را، نشانه ها را لمس كنيم و باز بياموزيم: درس بگيريم دو گانگي ها و متضاد ها در تن زندگي ما جاريست ...وپذيرش آن به عشق مي انجامد، زمين و آسمان را همزمان مهر ورزيدن ...خدا و انسان را ...اينكه در عظمت اقيانوس همه با هم خواهيم بود...درك ها در هم مي آميزد و من و تو كه رنگ سرخ اين سيبها را مي دانيم ،آيا فردا ، براي ما روزي از جنس دگر خواهد بود؟
آيا باز باور ما به ديدن نقشها ختم ميشود؟ چرا نمي گذاريم كه طرح اين وحدت به آرامي بر سايه رفتار ما بنشيند..و نشانه ها جاي جاي هستند تا روشن تر شويم...من مي انديشم به سالهايي كه اينگونه نديدن را آموخته ام...تو به چه مي انديشي؟
مي دانم كه از ياد مي برم باز : ذهن من بازي تازه اي آغاز خواهد كرد كه مرا در دشت پر از البسه هاي آويخته بر طنابها گم كند...
آرش.م

------------------------
پانوشت:
نمي دانم چرا ، حس مي كنم آنچه مي بينم را نمي ديدم و بالعكس! شايد اين قسمتي از نيرواناست وشايد هم گمانه اي گنگ است ..
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:35  توسط آرش
|
نگاه می کنم به فضای بیکران... و آرام بگویم : سکوتی با عظمت اینجا هست!
و چیزی بین تردید و ترس و شکوه ... اما بین آنچه می دانم و نمی فهمم تنها یک حباب شیشه ایست..و گویی همه جهان در آنسویش ایستاده...و می فهمد خویش را بی هیچ احساس تلخی.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 22:12  توسط آرش
|
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند.
از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام.
تمام راه را دويدم . تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 21:6  توسط احمد
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 15:27  توسط آرش
|